شازده كوچولوي قلدر
شازده قند عسلم بايد برات بگم كه جديدا خيلي قلدر شدي ... بگو چرا ؟!!!! يادته كه هفته قبل اهواز بوديم و حسابي از ديدن داداشي آران ذوق زده شده بودي و كلي با همديگه بازي كردين و حسابي بهت خوش گذشت ... وسط اون بازي ها و جيغ و دادايي كه از شدت هيجان ميزدين يهو ناغافلي موهاي داداشي آران و مي گرفتي تو دستت و آي بكش بيچاره داداشي هم يكمي به خودش مي پيچيد و يه گريه كوچيك مي كرد ( مي خواست بگه من مرد شدم و زياد گريه نمي كرد اما ما مي دونستيم بنده خدا چقدر درد كشيده قربونش بشم من ) ولي اصلا هيچ كاري بهت نداشت داداشي مهربونت و بازم بهت مي خنديد و باهات بازي مي كرد يهو مي پريدي روش و گازش مي گرفتي بازم هيچي بهت نمي گفت و فقط يكمي نار...


